تبليغاتX
html> bamaram
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
|+| نوشته شده توسط عاشق در سه شنبه سوم مرداد 1385 و ساعت 13:22 | 
|+| نوشته شده توسط عاشق در سه شنبه سوم مرداد 1385 و ساعت 13:2 | 
بهلول
 

 

 

 

روزی  خلیفه از بهلول پرسید :

 

- زمین را روشنی از چه باشد ؟

 

بهلول گفت:

 

- ازآفتاب .

 

خلیفه پرسید :

 

 -  شب را سیاهی ازچه باشد ؟

 

بهلول گفت:

 

- از وجود مبارک خلیفه .

 

|+| نوشته شده توسط عاشق در سه شنبه سوم مرداد 1385 و ساعت 12:48 | 
نامه

 

 

بازم سلام این نامه رو دوست پسرم برام نوشته بود حتما بخونید و نظر بدید.

 

به نام آنکه عشق را آفرید

 

 

 

سلام بر شکوفه های بهاری نورس زندگانیم. امیدوارم در این لحظه که این نوشته را می خوانی

 

لحظه های خوبی را پشت سر گذاشته باشی وحرفهایم را که از درون آتش های عشق بیرون

 

کشیده ام را در درون دل خود حفظ کنی . ای مهربان من از آن لحظه ی آغاز که دیدگانم بر

 

چشمان پر نور تو چشم دوخته بود دریافتم که دیگر نمی توانم از این عشق خور کنم و تو را

 

به دست فراموشی بسپارم . کا شکی می دیدی  شبها چگونه با چشمان گریان سر بر بالین

 

می گذارم . کاش می دانستی که چگونه قلبم در آتش عشق تو خواهد سوخت. از خود می پرسم

 

که آیا او می خواهد مرا در خور خود دریابد . حا ل از تو می پرسم که آیا می توانم  در آغوش

 

مهر تو همچون مجنون آرامش یابم ودراین روز از خدا می خواهم که گلی از باغچه ای برچینم

 

و آن را در دل خود مهر کنم  آرزویم این است که این گل را از باغچه ی دل تو بر چینم .

 

در زندگیم دو چیز را دوست دارم ، یکی گل سرخ و دیگری تو.

 

گل سرخ را برای یک لحظه ولی تو را برای همیشه.

 

دوست داشتن شنا کردن در دریاست                             و عا شق شدن غرق شدن در دریاست

 

سارا نمی دونم چته ؟! اگه از دست من عصبانی هستی به من بگو تا خودم را اصلاه کنم .

 

و اینم نمی دونم که چرا نه زنگ می زنی ونه واسم پی اِم می ذاری؟

 

سارا دوست داری من باهات چه جوری باشم؟ اگه می شه فقط خودت بخون .

 

 

|+| نوشته شده توسط عاشق در سه شنبه سوم مرداد 1385 و ساعت 12:44 | 
جک
 

 

 

مادر دختر به خواستگار- قسم می خوری که زن نگرفته وهنوز پسری؟

 

جوان خواستگار- بجون دوتا بچه های عزیزم اگه من تا حالا زن گرفته باشم

|+| نوشته شده توسط عاشق در دوشنبه دوم مرداد 1385 و ساعت 18:21 | 
وجه تشابه زن و تلویزیون
 

این یکی رو از یه روزنامه ی قدیمی پیدا کردم حتما بخونید و نظر بدهید

 

 

ن 

 

تلویزیون شبها بیشتر مورد استفاده قرار میگیرد تا روز ها  

 

کسانیکه تلویزیون در خانه ندارند آرزوی داشتنش را دارند وآنهایی که دارند از

 

 برنامه هایش پکر و دلخورند ! 

 

تلویزیون را زیاد نباید دستکاری کرد .والا خراب میشود ومحتاج تعمیر!

 

صدای بلند تلویزیون اسباب ناراحتی اهل خانه و همسایه ها میشود

 

تنها کسانی که تخصص در امور روشن وخاموش کردن تلویزیون دارند باید به آن 

 

دست و خاموش و روشن کنند! بزنند

 

هیچ آدم عاقلی دوتا تلویزیون برای یک خانه نمی خرد مگر آنکه دوتا خانه جدا گانه داشته باشد

 

بیشتر برنامه های تلویزیون توام با ماچ وبوسه و عشقبازی هست

 

|+| نوشته شده توسط عاشق در دوشنبه دوم مرداد 1385 و ساعت 18:19 | 
خانه ی عاشق

 

 

 

 

 

گریه هایم بی صداست   عشق من بی انتها ست   رد پای اشکهایم  را بگیر  

 

تا بدانی خانه ی عاشق کجاست

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط عاشق در دوشنبه دوم مرداد 1385 و ساعت 12:27 | 
پریچهر
 

این داستانی است از یک زندگی .

 

 

 

مسافرین محترم  ورود شما را به خاک ایران خوش آمد می گوییم.ساعت 20:30

 

دقیقه به وقت تهران است . هوا هفده درجه بالای صفرو بارانیست. امیدوارم از پرواز لذت برده باشید

 

لطفا در جای  خود نشسته و کمربند را ببندید. آرزوی دیداره مجدد شما را داریم .

 

هومن- دیگه پا مو تو این بشقاب پرنده نمی زارم . اسمش رو باید می ذاشتن شرکت هواپیمایی  اتو  معلق

 

خیلی خوب ازمون پزیرایی  کردن  که ارزوی دیداره مجدد مون  رو هم دارن ؟

 

فرهاد- چی میگی هومن غر می زنی ؟

 

هومن- میگن داریم سقوط می کنیم  . خلبان یادش رفته چرخ های هواپیما را سوار هواپیما کند.

 

هر بدی و خوبی هز من دیدی حلال کن فرهاد جون .

 

فرهاد- رسیدیم ؟

 

هومن- آره اینجا آخره خطه . دیدار به قیامت  .

 

فرهاد- شام دادن؟

 

هومن- آره شام تو رو من خوردم .

 

فرهاد- بترکی   گرسنه ام بود .

 

هومن- شام کله پاچه دادن با پیاز وترشی . تودوست نداشتی . حالا اگر هوس کردی زنک بزنم  یه

 

پرس برات بیارن . نخورده که نیستی .

 

فرهاد- کی می رسیم از دستت خلاص شم .

 

هومن- فعلا که رو هوا آویزونیم .

 

فرهاد- خدا به دادمون برسه با گمرک اینجا . خوب شد به بابا اینا خبر ندادیم داریم میایم.

 

هومن- جدی فرهاد هشت سال گذشت؟ باورم نمیشه ما مهندس شده باشیم.

 

فرهاد- با بودن رفیقی مثل تو برای من هشت قرن گذشت .

 

هومن- فرهاد حتما تو این هفت هشت سا له ثروت بابات هفتاد برابر شده .

 

فرهاد- باز پشت سر بابام حرف زدی؟ پدر خودت هم پولداره ها !

 

هومن- ناراحت شدی ؟ انشا الله تو این هفت هشت ساله ثروت پدرت از بین رفته باشه ! امیدوارم

 

بحق این سوی چراغ بابات به خاک سیاه نشسته باشه . امیدوارم ..................

 

فرهاد- لال بشی پسر . چی میگی مگه دیونه شدی؟

 

هومن با خنده- ترسیدی؟

 

فرهاد- به حرف گربه کوره بارون نمیاد .

 

هومن- شوخی کردم خره . پدرت به گردن من حق داره. من که بابای درست وحسابی نداشتم .

 

فرهاد- باز شروع کردی ؟

 

در همین موقع هواپیما به زمین نشست و تکان سختی خورد . هومن که برای برداشتن ساکش بلند شده

 

بود روی صندلی پرت شد .

 

هومن- آخ گردنم ! خدا ذلیلت کنه با این رانندگیت .

 

مهماندار با خنده- لطفا بنشینید و کمربندتون رو هم ببندید.

 

هومن به کمربند شلوارش نگاه کرد و خواست یه چیزی بگه که بلافاصه گفتم :

 

هومن کمربند صند لیت رو ببند.

 

وقتی مهماندار رفت گفتم :

 

خدارو شکر دیگه از دستت راحت میشم. آبروی منو جلوی همه می بری .

 

هومن- فکر کردی برسیم ایران ولت میکنم .

 

چند دقیقه بعد پیاده شدیم و جلوی باجه ای که گذرنامه رو مهر میزدن صف کشیدیم

 

هومن- ببخشید آقا  اینجا  تذکره ها رو مهر میزنن؟

 

مرد- ها انگار خیلی بهمزه ای؟ چمدونها تو بریز بیرون ببینم آقای بانمک

 

فرهاد- خدا مرگت بده پسر ببین نرسیده چه بساطی برامون درست کردی ؟ !

 

هومن- آقا من جز این ساک دستی هیچی ندارم . اون چمدونها همش ما ل این رفیقمه .

 

یک ساعت بعد در حالی که تمام چمدون ها زیر و رو شده بود مراحل گمرکی تموم شد و از

 

فرودگاه بیرون  اومدیم  و با تاکسی به ترف خونه حرکت کردیم

 

 

 

.........................................ادامه دارد....................................

 

|+| نوشته شده توسط عاشق در دوشنبه دوم مرداد 1385 و ساعت 11:56 | 
 

بازم سلام 

می خوام به زودی یه رمان رو به طور خلاصه براتون بنویسم 

اسم کتاب پریچهر  از  آقای م ـمودب پور

 

|+| نوشته شده توسط عاشق در دوشنبه دوم مرداد 1385 و ساعت 8:41 | 
 

 

دریک اشنایی  دوستانه      ما با هم د ست  دادیم    تو فقط د ست دادی   ومن   همه چیز از دست دادم

 

|+| نوشته شده توسط عاشق در دوشنبه دوم مرداد 1385 و ساعت 8:34 | 
وسعط عشق
 

نمی دانم  محبت  را  بر  چه  کاغذی  بنویسم  که هر گز  پاره  نشود ..............

 

 

بر چه  گلی بنویسم  که  هر گز  پرپر نشود.......................

 

بر  چه دیواری  بنویسم  که  هر گز پاک  نشود .............

 

بر چه  ابی  بنویسم  که  هر کز گل الود نشود..................

 

و سرانجام  بر چه قلبی  بنویسم  که هر گز سنگ  نشود ..............

 

 

|+| نوشته شده توسط عاشق در دوشنبه دوم مرداد 1385 و ساعت 8:29 | 
عشق چیست
توباعث شدی یه چیزی روبفهمم
 
بفهمم عشق یعنی چه 
 
بفهمم دل کجاست
 
بفهمم وقتی کسی عاشق میشه چه حالی داره
 
بفهمم درد عشق چیه
 
حالا میدونم
 
میدونم عشق یعنی تشنگی
 
عشق یعنی نیاز
 
عشق یعنی التماس
 
عشق یعنی ارزو
 
عشق یعنی خواستن وبدست نیاوردن
 
عشق یعنی دویدن و نرسیدن
 
آره عشق یعنی نرسیدن 
 
 
 
دوست  دارم
 

 

|+| نوشته شده توسط عاشق در دوشنبه دوم مرداد 1385 و ساعت 8:27 | 
 

سلام

من تازه این وبلاگ رو افتاح کردم امیدوارم بتونم مطالب خوب وجذابی براتون بذارم  حتما" نظر خودتون رو بدید و اگر مشکلی وجود داشت بگید تا آن را رفع کنم

|+| نوشته شده توسط عاشق در دوشنبه دوم مرداد 1385 و ساعت 8:25 | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar
PUBLIC "-//W3C//DTD HTML 4.0 Transitional//EN">