تبليغاتX
html> bamaram
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
تنهایی

سکوت تنها چیزی بود که توی اون لحظه تو نگاهمون موج میزد. توی چشمات حرف دلتو خوندم.با اشک بهت گفتم نگو اما بالا خره قفل سکوت رو شکستی و گفتی دارم میرم واسه همیشه،گفتی عشقم اشتباه بود ،دوست داشتن یه بازیه کودکانه است ،دیگه صدایی نیست که منو به تو برسونه،دیگه همه چی تمومه ،من،تو و دنیامون.بازم سکوت این سکوت از اولشم سختر بود ودردناکتر. بهت خیره شدم با التماس گفتم دوستت دارم .با اشک توی چشمام بهت فهموندم زندگیم هستی .داد زدم من بدونه تو نمیتونم باشم .بازم سکوت تنها جوابت بود .انگارنه چیزی میشنیدی نه می تونستی حرف بزنی .تو نگاهم التماس رو میدیدی اما فقط با تا سف نگاه میکردی. انگار دیگه جونی توی تنم نمونده بود تا با قدرت بیشتری فریاد بزنم .انگار دیگه صدا از گلوم خارج نمیشد .جلوت زانو زدم با زحمت لبهاموحرکت دادم.آروم گفتم من دوستت دارم .میدونی که دوستت دارم ،به من نگاه کن به اشکایی که به خاطرت دونه دونه رو ی زمین میریزه نگاه کن.چرا میخوای بری و تنهام بذاری .چرا دوست داشتن تو زود تر از من تموم شد . چرا انقدر سنگ دل شدی و منو نمیبینی .التماس میکنم تنهام نذار .التماس میکنم باهام بمون .التماس میکنم ...دیگه اشک امونم نداد  تا بتونم همه ی حرفامو بزنم .اینبار سر تکون دادی وبرگشتی ،آروم قدم برداشتی ،آخرین صدارو به زحمت از گلوم خارج کردم :نرو...اما انگار نشنیدی ،یا شایدم شنیدی اما حرفی برای برگشتن و یه بار دیگه توچشام نگاه کردن نداشتی .

با هر قدمی که بر میداشتی انگار قلبمو زیر پات له میکردی .دیگه حتی زانو هام نمی تونستن وزنمو تحمل کنن. روی زمین نشستم .صدات توی ذهنم می پیچید .لحظه ی خدا حافظی مون چند بار تو ذهنم بی اراده مرور شد .نمی دونستم باید چیکار کنم . یعنی توی این دنیا به این بزرگی یه جای کوچیک واسه یه دل نبود

صدای خشک تو آخر به هر دنیایی          گوید که وفا کو ،کجا عشق کجاست

دیگه انقدر دور شدی که نتونستم ببینمت .به جای پاهات که انگار رودلم گذاشتی خیره شدم و فقط اشک میریختم .احساس سرما میکردم توی اون بیابون با هوای گرمش.انگار با خودت گرما رو ،زندگی رو بردی.

هوا داشت تاریک میشد ماه توی آسمون رو دیدم . روی زمین دراز کشیدم تا هوا کاملا تاریک شد.کمکم ستاره ها هم دیده میشدن .بهشون نگاه کردم که چطوری برای همدیگه .چشمک میزنن .اما هیچکدوم کنار همدیگه نبودن.داد زدم ستاره ها شما چرا از هم دورید یعنی این دنیا نزاشت کنار هم باشید .شما هم مثل من تازه از عشقتون خدا حافظی کردین .الان ناراحتین .مثل من اشک میریزین . یه ستاره از اون بالا آهسته گفت خودتو نباز ،دنیا که تمو نشده ،اشکاتو پاک کن .بخند.. به دنیا و نامردیاش بخند . به این دنیا بفهمون که شکست نمی خوری .ماها رو نگاه کن با این که از هم جداییم ولی بازم به روی دنیا میخندیم .ما اونی رو که دوسستش داریم همیشه کنار خودمون هسش میکنیم اگر چه نباشه.راست میگفت من اونو واسه همیشه تو قلبم دارم .روی زمین نشستم . با دستم روی شنها یه آدم کشیدم بعد عکس اونی رو که زندگیم بود گذاشتم روی سرش.عکس داشت بهم میخندید بهش گفتم : چیه فکر کردی دیونه شدم .ولی من دیونه نیستم تو واسه ی همیشه توی قلبمی .حالا هم که کنارمی ،ستاره ها ازتون ممنونم که راهو نشونم دادین . دراز کشیدم و دستمو گذاشتم توی دستش تا خوابم برد.یه خواب خوب قشنگ.وقتی نسیم صبحگاهی صورتم رو نوازش کرد کم کم چشمامو باز کردم .سرمو سمت تو چر خوندم

-          سلام

خنده ی رو لبت جواب سلامم بود .کنار گوشت گفتم :دوستت دارم دنیای من .تو بازم خندیدی . خنده هات بهترین هدیه واسم بود .سرمو دوباره به سمت آسمون کردم و داشتم به آسمون نگاه میکردم وتو دلم از خدا تشکر میکردم که تو رو واسه همیشه کنار خودم دارم .اما یه دفعه یه باد شدید وزید .چشمامو بستم تا شن تو چشمام نره . یاد تو افتادم .سرمو چرخوندم به سمتت و چشمامو باز کردم .نبودی . تو ی هوا همراه با شناها و باد پرواز میکردی .دنبالت دویدم .فریاد زدم نرو اینبار تنهام نذار .پام به یه سنگ گیر کرد و خودم زمین . سرمو بلند کردم و نگاهت کردم بازم مثل همیشه لبخند رو لبات بود ............

انقدر نگاهت کردم تا نا پدید شدی با اشک فریاد زندم:

خدا یعنی توی این دنیا جا واسه ی یه عکس هم نبود.................

|+| نوشته شده توسط عاشق در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 و ساعت 11:52 | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar
PUBLIC "-//W3C//DTD HTML 4.0 Transitional//EN">