روزی چشمان را بر تمام دنیا ی زیبایت بستم در آن روز چشم هایم بسته بو د و فقط به این می اندیشیدم که نکند غرورم بشکند نکند که راه منو تو از هم جدا شود نکند رسم زمانه مارا در خود ببلعد اما اشتباه فکر می کردم چون روزگار زرنگ تر از منو توست او به من نیرنگ زد هم غرورم و هم تو را گرفت بی آنکه لحظه ای به من بنگرد به من که بی تو زندگیم در کام مرگ دست پا می زند .در آن لحظه حتی یکنگاه هم به اشک های نگاهم نکرد که می خواست با التماس جلوی او را بگیرد .او رفت و تورا با خود برد .
|
+| نوشته شده توسط عاشق در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 و ساعت 11:14 |